در سکوت دلنشین نیمه شب
می گذشتیم از میان کوچه ها
راز گویان هر دو غمگین هر دو شاد
هر دو بودیم از همه عالم جدا


زیر نور ماه دور از چشم غیر
چشمها بر یکدگر می دوختیم
هر نفس صد راز می گفتیم و باز
در تب ناگفته ها می سوختیم

نسترن ها از سر دیوارها
سر کشیدند از صدای پای ما
ماه می پائیدمان از روی بام
عشق می جوشید در رگهای ما



ای تو بهانه واسه موندن
ای نهایت رسیدن

ای همه خوبی همه پاکی تو کلام آخر من

بــــــاور کن خیلی حـــــــرفه
وفـــــــــادار دســـــــــت هایی باشی ،

که یکبار هم لمســـــــشان نکرده ای…